این چه شوقی است که نه حرمت غم را نگه میدارد و نه حریمِ خلوت را؟
در دل شلوغی روزگارمان، میان هجومِ تصاویر و لحظههایی که در چشم برهم زدنی ثبت و پخش میشوند، شوقی عجیب جان گرفته است؛ شوق ایستادن در کنار کسانی که چهرههاشان برایمان آشناست، اما زندگیهاشان نه! این موجِ سلفی گرفتن با سلبریتیها، حتی در سوگنشستههای ترحیم و شبهای فاتحه، به آیینی بیمرز بدل شده که نه حرمت غم را نگه میدارد و نه حریمِ خلوت را. اما این شوق از کجا میجوشد؟ و چرا گاه به پس زدن و عصبانیتِ خاموشِ سوژههایش دامن میزند؟
بعضی شوقها، آرام از در وارد نمیشوند؛ در را از جا میکنند. چشم را میربایند، عقل را کنار میزنند و آدم را چنان به سوی خود میکشند که دیگر نه زمان را میبیند، نه مکان را، نه حرمت را!
شوق، اگر افسار از دست بدهد، شبیه سیلی است که نه گل را میشناسد، نه گور را. این روزها کافی است چهرهای آشنا از دور پیدا شود. ناگهان هوا از دستهای برافراشته پر میشود؛ دستهایی که هر کدام گوشی کوچکی را چون پرچم فتح تکان میدهند. آدمها دیگر به چشمهای یکدیگر نگاه نمیکنند؛ به دوربینها نگاه میکنند. انگار جهان، تنها وقتی اتفاق میافتد که در قابی چهارگوش زندانی شود.
و چه تلخ است وقتی این قاب، کنار تابوتی شکل میگیرد که هنوز بوی وداع میدهد. صدای گریه هنوز در هواست، فاتحه هنوز نیمهتمام است، مادری هنوز به عکس فرزندش خیره مانده؛ اما آنسوتر، کسی با لبخندی عجولانه، جای ایستادنش را تنظیم میکند تا چهرهای مشهور نیز در تصویر جا شود. سوگ، به پسزمینه بدل میشود و اندوه، قربانی عطشی میشود که دیگر مرزی نمیشناسد. این چه شوقی است که حتی مرگ نیز توان خاموش کردنش را ندارد؟
از دریچه روانشناسی، این شوق پاسخی است به نیاز دیرینه آدمی برای «دیده شدن» و «نزدیک بودن.» شاید انسان همیشه دوست داشته است اندکی از روشنایی دیگری را به دستانش بیاورد. گویی شهرت، آتشی است که همه میخواهند لحظهای کنار آن بایستند تا شاید گرمایش، سرمای گمنامی را از جانشان بگیرد! آن عکس، تنها یک عکس نیست؛ تکهای از رویاست، سندی برای گفتن اینکه «من هم سهمی از آن نور داشتم» در جهانی که هویتها در انبوهی از دادهها گم میشوند، گرفتنِ سلفی با سلبریتی حکم آینهای دارد که بازتابی از ارزش خودمان را به ما نشان میدهد. انگار که با این تصویر، تکهای از شهرت و جذابیت دیگری را به نام خود میزنیم تا فقدان نادیدهماندگی را جبران کنیم. اما در این میانه، سلبریتیها نیز اسیر دوگانگیاند: گاه این توجه را چون نوازشی گرم میپذیرند و گاه، در انبوه درخواستها، دیواری از خستگی و عصبانیت میکشند، زیرا در پسِ هر سلفی، نه یک انسان که یک «تصویر» دیده میشود.
جامعهشناسی اما پرده از رازِ دیگری برمیدارد: این شوق، زاده جامعهای است که مرزهای سنتی منزلت را درنوردیده و در فضای مجازی، هر کس میخواهد نقشی تازه بیابد. در این مدیومِ بیکران، سلبریتیها نه فقط سوژه ستایش که کالاهایی برای مصرف عاطفیاند؛ مردم با آنها لحظهای همنفس میشوند تا از حصار زندگی روزمره بگریزند، اما همین مجاورتِ ساختگی، گاه آنها را از شأنِ واقعیشان تهی میکند. فضای مجازی با نشرِ لحظهای این تصاویر، نه تنها محبوبیت نمیآفریند که میتواند آن را به غبارِ فراموشی بسپارد، زیرا هر چه تصاویر بیشتر شوند، از ارزشِ نادرِشان کاسته میشود.
رویا، وقتی به مسابقه تبدیل شود، دیگر رویا نیست. فضای مجازی، علیرغم خدمات ارزشمند، تحولآفرین و تسهیلگر، اما در دست عدهای، حسب عدم درک و آگاهی صحیح به کارخانهای بیوقفه برای «تولید گرسنگی» مبدل شده است؛ گرسنگی دیده شدن! ما آرامآرام از زیستن فاصله گرفتهایم و به نمایش زندگی رسیدهایم… دیگر کمتر لحظهای را «(زندگی» میکنیم؛ بیشتر، آن را «کارگردانی» میکنیم!
و چه فرسنگها فاصله دارد این شوقِ بیپایان، با آن روزگاری که این سرزمین، میزبانِ بزرگانی بود که نه با سلفی، که با سیره زندگیشان در دلها جای میگرفتند. روزگاری که مولوی، با آن قامتِ رازآلودش، نه با دوربین که با «نغمههای نی وار جانش»، دلها را میربود و مریدان، نه برای ثبت لحظه که برای شنیدن نغمهای از دل بیزمانش، گردِ او حلقه میزدند. یا حافظ، که در غزلهایش چنان با مردم پیوند خورد که هر غمگداری، دیوانِ او را به جای آینه، پیشِ رویش میگشود تا شاید از نسیمِ سخنش، درمانی یابد. اینان نه با چهره، که با جانشان در تاریخ نشستند؛ نه با شهرت که با حقیقتهایی که از ورای کلمات میبارید. در آن دوران، مردم نه برای رفع حس دلتنگی خویش که برای یافتنِ پاسخی به پرسشهای جانشان به سمتشان میشتافتند.
اما امروز، در دیار حافظ و مولوی، شوقِ مردم به جای وصلت با «معنا» به پیوند با «تصویر» بدل شده است! گویی که ما با این همه دیرینه فرهنگی، هنوز نیاموختهایم که ارزشِ یک انسان، در تعداد سلفیهایی نیست که با او میگیریم، بلکه در عمق ارتباطی است که با او برقرار میکنیم.
و در این نمایش بزرگ، همه بازیگرند؛ مردمی که با شوق میدوند تا خود را به چهرهای مشهور برسانند و چهرههای مشهوری که سالها با نور همین نگاهها قد کشیدهاند. اما نور، اگر بیامان بتابد، چشم را نیز میسوزاند! پس روزی میرسد که آن چهره آشنا، از میان حلقه مشتاقان عبور میکند؛ خسته، بیحوصله، زخمی از هزاران نگاه بیاجازه، دستی را کنار میزند، اخمی میکند، جملهای تند بر زبان میآورد. همان لحظه، دهها دوربین روشن میشوند. خشم او، هزار بار بازنشر میشود! مردمی که دیروز برای گرفتن یک عکس از میان جمعیت عبور میکردند، امروز همان تصویر را دست به دست میکنند تا از سقوطش لذت ببرند. چه تراژدی غریبی! آنکه روزگاری از دیده شدن زاده شد، امروز از دیده شدن زخمی میشود…
اما مگر همه بار این عطش بر دوش مردم است؟ بعضی ستارهها نیز سالهاست از همین نور نان خوردهاند. خود، پنجرههای زندگیشان را بیپرده به تماشای جهان گشودهاند؛ صبح را با دوربین آغاز کردهاند و شب را با تصویر به پایان بردهاند. چگونه میتوان هر روز مردم را به ضیافت نگاه فراخواند و آنگاه، از شگفتی هجوم نگاهها گلهمند شد؟
شهرت، اگرچه هدیهای دلرباست، اما بیهزینه به دست نمیآید. هر دستی که روزی برای تشویق بالا رفته، روزی دیگر برای گرفتن یک عکس نیز دراز میشود. نمیتوان گرمای کف زدنِ جمعیت را پذیرفت و سرمای نزدیکشدنشان را یکسره پس زد. کسی که بر بلندای نور ایستاده است، خواهناخواه، سهمی نیز از سایههای آن بر دوش دارد.
با این همه، مسوولیتِ شهرت، به معنای چشمپوشی از حرمتِ خویش نیست. بزرگی یک چهره، شاید آنجا آشکار شود که حتی در خستگی، مرزها را با وقار یادآوری کند، نه با تحقیر! همانگونه که مردم باید آداب نزدیک شدن را بیاموزند، صاحبانِ شهرت نیز باید بدانند که هر نگاهِ مشتاق، پیش از آنکه مزاحم باشد، روایتی خاموش از نیازِ انسان امروز به دیده شدن است.
اما در عین حال روی دیگر سکه را هم باید دید و به درک شرایط متقابل و منصفانه رسید؛ آدمی، هرقدر هم مشهور شود، هنوز انسانی است با لحظههای خستگی، اندوه، تنهایی و نیاز به سکوت. شهرت، دیوارهای خانه را برنمیدارد، حق خلوت را لغو نمیکند و قلب را به سنگ بدل نمیسازد. همانگونه که شیفتگی مردم نیز همیشه از سر بیفرهنگی نیست؛ گاهی فریاد خاموش نسلی است که در زندگی روزمره، کمتر دیده شده و حالا میخواهد با ایستادن کنار چهرهای شناخته شده، برای لحظهای احساس کند خودش نیز دیده شده است. این، عطش دیده شدن است که لباسهای گوناگون میپوشد؛ یک روز، لباس شهرت، روزی دیگر، لباس سلفی و روزی، لباس خشم و اینجاست که دو سوی ماجرا، در یک پارادوکس تلخ گرفتار میآیند: مردم در شوق نزدیکی، گاه موقعیت نمیشناسند و سلبریتیها در واکنش به این هجوم، با برخوردهای سرد، دیواری بلندتر میسازند! گاه سلبریتی بیحوصله فراموش میکند که این شوق، آینهای از نیازهای جامعهای است که او را ساخته و گاه مردم، در هیاهوی ثبتِ یک لحظه، غافل میشوند از اینکه آن سلبریتی نیز انسانی است با مرزهایی از جنس خستگی و دلتنگی. شاید مساله، نه مردم باشند و نه سلبریتیها، بلکه جهانی باشد که ارزش انسان را با میزان دیده شدنش میسنجد. جهانی که در آن، عددها جای احساس را گرفتهاند؛ دنبالکنندهها جای دوستی را و بازدیدها جای خاطره را. جهانی که حتی اندوه نیز اگر دیده نشود، گویی اندوه کاملی نیست.
اما جامعه، با عددها دوام نمیآورد؛ با حرمت دوام میآورد. حرمتِ فاصلهای که باید حفظ شود، حرمتِ اشکی که نباید به پسزمینه یک عکس تبدیل شود، حرمتِ انسانی که پیش از آنکه «سلبریتی» باشد، انسان است و حرمتِ مردمی که پیش از آنکه «هوادار» باشند، شایسته احتراماند. شاید اگر یادِ آن روزگار را زنده کنیم، که در آن، احترام به حریمِ دیگری، نه یک ادبِ اجتماعی، که جوهرِ انسانیت بود، بتوانیم از این موج شتابزده، به ساحلی برسیم که در آن، هر سلفی، نه یک طلبِ سطحی، که آینهای از احترامی عمیق باشد؛ چنانکه در روزگارِ مولوی، هر دیدار، خود، یک هم «نفسی جانها» بود، نه یک ثبتِ زودگذر!
شاید درمانِ این زخم دوگانه، نه در سرکوب شوق، که در بازتعریف مرزها باشد؛ مرزهایی که در آن، سلبریتی دیگر یک شیءِ قابلِ لمس نیست، بلکه انسانی است با سایهها و روشناییهای خودش و مردم نیز دیگر مصرفکنندگانِ تصویر نیستند، بلکه جویندگان ارتباطی اصیلتر هستند.
فضای مجازی اگرچه این شوق را دامن زده، اما میتواند ابزاری باشد برای بازاندیشی: اینکه هر سلفی، تنها یک کلیدواژه در اقیانوسِ دادههاست و ارزش حقیقی در لحظهای نهفته که نه ثبت میشود و نه پخش، بلکه در دلِ انسانها میماند؛ جایی که هیچ دوربینی به آن راه ندارد.
شاید روزی دوباره یادمان بیاید که همه لحظهها برای ثبت شدن آفریده نشدهاند. بعضی لحظهها، تنها باید در سکوت از کنار قلب عبور کنند؛ بیآنکه دوربینی روشن شود، بیآنکه انگشتی روی دکمه انتشار بنشیند. شاید آن روز، دوباره بتوانیم به جای شکار تصویر آدمها، خودِ آدمها را ببینیم و آنوقت، جهان اندکی آرامتر خواهد شد؛ جهانی که در آن، میان اشک و لبخند، میان شهرت و انسانیت و میان شوق و شعور، هنوز مرزی باقی مانده است.
منبع:اعتماد
